سایت علمی تفریحی رهاتن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : کوروش
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما سایت رهاتن از كدام ویژگی زیر برخوردار است؟







درس زندگی

آموخته ام ...... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ...... وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی .
آموخته ام ...... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .


آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم.
آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .


آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .

آموخته ام ...... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .
 




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : درس زندگی، درس های زندگی،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد

چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است؟ ای آسمان آبی من، بین من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم

و ای آسمان آبی ام، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای همیشه بنشینم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی میدهم تا برای همیشه آبی بمانی

دلم به درد آمده از این فاصله، دلم به درد امده از این انتظار ودوری بین ما

ای ستاره درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نیز که دل آبی ات را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم

چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما اینهمه فاصله است؟

انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگیرم

کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد

و کاش ای خورشید من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها میروی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم

ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک ببینم

سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی

ای خورشید من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی

انتظار می کشم، تا شاید پرنده یا ستاره یا خورشید شوم، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خودم احساس کنم و ببینم

شاید در خواب ستاره یا خورشید و یا پرنده شوم، اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت بلند میشود به سوی تو بیاورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشیند و بعد نیز از این دنیا وداع بگویم

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد
 




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : چگونه به سویت بیایم/، داستان، nhsjhk، vlhk، rwi، داستان های تازه،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : باران، داستان باران، درباره باران، چرا، باران ببارد،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : داستان بوگارت، قصه بوگارت، بوگارت، دانلود،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : داستان بهرام رادان و سنتوری، علی سنتوری،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392

از من میپرسید كه چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یك روز، بسیار پیش از آنكه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم كه همه نقابهایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگیم بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در كوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم ُ دزد، دزد، دزدان نابكار. ُ مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.هنگامی كه به بازار رسیدم، جوانی كه بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد ُ این مرد دیوانه است. ُ من سر بر داشتم كه او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم ُ رحمت، رحمت بر دزدانی كه نقابهای مرا بردند. ُ
چنین بود كه من دیوانه شدم. و از بركت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا كسانی كه ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند. ولی مبادا كه از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یك دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است
 




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : چگونه، دیوانه، داستانك، داستان اباد،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
داستان ناخدا و پیرمرد

یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند.

پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا میرفت و به سخنان مرد جوان گوش میداد. یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده ای؟

پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام.

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده ای.

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست میگفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.

شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.

ناخدا امشب پرسید: -ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای؟

-ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده ام.

- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده ای.

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و باز در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست میگفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.

در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:

- آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟

- استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته ام.

- تو دانش زمینی را که روی آن زندگی میکنی نمیدانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش میکنی نخوانده ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای.

پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند میگوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده ام. پس حتماً همینطور است.

باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.

اما صبح ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.

در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:

- استاد. آیا از علم شنا شناسی چیزی میدانید؟

- شناشناسی؟ منظورت چسیت؟

- میتوانید شنا کنید؟

- نه! من شنا بلد نیستم.

- جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد دادهاید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که میتوانند شنا کنند، به ساحل نزدیک میرسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق میشوند. خیلی متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد.

عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت میکرد. یاد یک آیه از انجیل افتادم که اینطور میگه: اگر فکر میکنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!!

تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقیمانده عمر پیرمرد.

خیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی میکنیم که به نظرمون میآد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار میکنیم و پیش خودمون فکر میکنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی همون آموخته ها پایه گذاری میکنیم. اما زمانیکه با چیزهای ناشناخته روبرو میشیم که شیوه حل کردن اونها رو نمیدونیم، خودمون رو موجودات ضعیفی میدونیم.


آلوین تافر در کتاب ((شوک آینده)) اینطور میگه که: بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمیتوانند یاد بگیرند.




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : رمان،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392

آورده‌‌‌اند كه زاغی، گرگی و شغالی در خدمت شیری در جنگل بودند و مسكن ایشان در كنار جاده عام بود، شتر بازرگانی در آن حوالی از قطار شتران بازمانده بود و به طلب چرا به آن بیشه آمد، چون به نزدیك شیر رسید چاره‌ای جز تواضع و خدمت ندید، شیر از او دلجویی كرد و از حال او پرسید و به او گفت: "چه قصدی داری؟ آیا میل داری مادام‌العمر دراین جنگل در نزد ما باشی و روزگار را به خوشی و رفاه بگذرانی؟"، شتر جواب داد: "آن چه ملك فرماید"، و بدین ترتیب شتر نیز مانند سایر حیوانات مقیم آن جنگل گشت.

روزی شیر در طلب شكار می‌گشت، فیلی مست به او رسید و با یكدیگر درگیر شدند و ازهر دو طرف مقاومت رفت و شیرمجروح و نالان به مكان خود بازگشت.

شیر روزها از شكار بازماند و گرگ و زاغ و شغال هم كه از باقیمانده شكار شیر رفع گرسنگی می‌كردند، بی غذا و گرسنه ماندند.

شیر وقتی گرسنگی و ناتوانی آنان را دید، گفت بروید و در این نزدیكی صیدی بجویید، تامن باهمین حالم بروم و صیدش كنم و شما از این ناراحتی، ضعف و گرسنگی نجات دهم، ایشان به گوشه‌ای رفتند و با یكدیگر گفتند كه: "در این جنگل این شتر اجنبی و بیگانه است، در میان ما چه فایده‌ای دارد، نه ما را انسی والفتی هست و نه ملك را از جانب او منفعتی، شیر را باید تشویق كنیم تا او را درهم بشكند و چند روز خوراك خود و ما را تامین نماید."

شغال گفت: "این كار را نمی‌توانیم، چون شیر به او امان داده و در خدمت خویش نگاه داشته است"، زاغ گفت: "رفع این مانع با من، كاری می‌كنم شیر از تامین شتر چشم بپوشد"، بدین قصد پیش شیر رفت و بایستاد، شیر پرسید كه: "آیا شكاری وحیوانی در این نزدیكی‌ها دیدید؟ تا در صدد شكار برآیم"،

پاسخ داد كه: "چشان همه‌ ماها از شدت گرسنگی بینایی خود را از دست داده و چیزی ندیدیم تنها چاره‌ای كه برای رفع گرسنگی و سیر شدن شما و ما باقی مانده، این است كه این شتر در بین ما اجنبی است و ملك را نیز از و فایده‌ای نیست، بهتر از همه این است كه او را درهم بشكنید و ذات ملوكانه و ما بندگان چندین روز از گوشت او تغذیه كنیم."

شیر گفت: "ای زاغ، از انصاف به دور است كه من چنین كاری كنم، زیرا من به او امان داده‌ام و خودم به او گفته‌ام كه در جنگل و در نزد ما بماند و عمر به آسودگی بگذراند، حال شكستن عهد وپیمان را به چه دلیل جایز بشمرم؟"

زاغ گفت: "حقیر این نكته را می‌داند ولیكن حكما گفته‌اند «یك نفس را فدای اهل بیتی باید كرد و اهل بیتی را فدای قبیله‌ای و قبیله‌ای را فدای شهری و شهری را فدای ذات ملك»، چون خطر پیش آید عهد و پیمان از بین می‌رود."

شیر سر در پیش افكند، زاغ رفت و به یاران خود گفت: "هرچند قدری تندی كرد، اما سرانجام رامش كردم، اكنون تدبیر آن است كه به نزد شتر برویم و ناتوانی شیر را به او بگوییم و به صورت اجتماع، همگی به نزد شیر رویم و هریك از ما بگوید امروز از ملك می‌خواهیم كه منت دهد و چاشت خود را از گوشت ناقابل چاكر ترتیب دهد"، و با این مقدمات شتر را فریفتند و به نزد شیر رفتند.

قبل از همه زاغ گفت: "ملك را عمر دراز باد، صحت و سلامتی و بقای ما به صحت و سلامتی ذات ملوكانه وابسته است، اكنون كه ملك به واسطه كسالت و ناتوانی از شكار بازمانده است و تن و جان من اگر چه ضعیف است، فدای ذات شریف ملك باد، از مقام بزرگ سلطان حیوانات تقاضا دارم امروز ملك از گوشت من سدّ رمق نماید و مرا فدای سلامتی و بقای خود سازد."

دیگران گفتند: "از خوردن جثه ضعف تو چه آید و از گوشت توچه سیری؟ شغال هم به همین روش بیاناتی كرد"، پاسخ دادند كه گوشت تو متعفن و بویناك است، طعمه‌ ملك را نشاید.

گرگ هم در همین زمینه فصلی بگفت، ایشان گفتند: "گوشت گرگ خناق آورده و مانند زهر هلاهل باشد."

شتر بیچاره كه افسون آنان گول خورده بود به پای خود به نزد شیر آمده بود، شروع به صحبت كرد و تعریف زیادی از پاكی و خوش خوراكی گوشت خود نمود.

همه با هم و یك صدا گفتند: "توراست می‌گویی و از روی سادگی عقیده و مهربانی زیاد این جملات را می‌گویی، به یك باره همگی به اجتماع به او پریدند و در وی افتادند و جسدش را پاره پاره كردند و شتر در دام افتاد و جان خود را بداد.

کتاب «داستانهای شیرین ایرانی»، به اهتمام اسمعیل شاهرودی
 




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : داستان شتر احمق، داستان های جالب، داستان های باحال،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

 

 

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟





نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : داستان زیبا، داستان های روز، داستان جدید،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392

حکایت (غرور)

در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا و با این حال بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق که واعظ شهر هم بود. در عوض، برادرش تاج قدی بسیار کوتاه داشت، ولی از علم بالایی بهره می برد، به گونه ای که ملقب به شیخ الاسلام بود. به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که پر از شخصیت های بزرگ بود وارد شد، ولی غرور علمی تاج مانع از آن شد که به احترام برادرش بایستد. ازاین رو، نیم خیز شد، به سرعت نشست. وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید، با کنایه ای که حکایت از نکته سنجی او داشت، فی البداهه به مزاح گفت: «چون خیلی بلند قامتی، برای ثواب، کمی هم از آن قامت سروت بدزد».

نکته ه

این حکایت بیانگر این مهم است که غرور بی جا و دل بستگی به ظواهر دنیا، از صفات ناپسند اخلاقی است که می تواند بر چشمان حقیقت بین انسان پرده حجاب بکشد و او را از دست یافتن به سعادت باز دارد و مقدمات هلاکتش را فراهم سازد. چنان که امام علی علیه السلام می فرماید:

«کسی که به نفس خویش مغرور گردد، او را به هلاکت و نابودی تسلیم کند.» و هموست که می فرماید: «بدبخت کسی که به حال خود مغرور گردد و فریفته آرزوهای خود گردد».

بیچاره آن که ظواهر دنیا او را از واقعیت ها غافل کند و با آموختن چند جمله، اندوختن چند سکه، فزونی قوم و قبیله یا با رسیدن به قدرت و شهرت و محبوبیت، مغرور و دچار آفت خودبینی شود.

گفتنی است در این میان، غرور علمی، موضوعی قابل توجه است؛ زیرا تعداد قابل ملاحظه ای از اهل دانش را دچار لغزش کرده است. در حکایتی پیرامون ابن سینا آمده است:

آن حکیم فرزانه در اوان جوانی از فراگیری علوم زمان بسیار سرمست بود. روزی به مجلس درس ابوعلی مسکویه، دانشمند معروف آن روزگار حاضر شد و با کمال غرور گردویی را به مقابل او افکند و گفت: «مساحت سطح این گردو را تعیین کن.» ابن مسکویه هم در پاسخ، کتاب طهارة الاعراق را که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود، در مقابل او نهاد و گفت: «تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت گردو را تعیین کنم. تو به اصلاح خود محتاج تر از من به تعیین مساحت این گردو هستی».

گویند: ابن سینا از این گفتار خود شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمر قرار گرفت.

مَرد را خودبینی و کبر و غرور می کند از درگه توفیق دور
آن چنان کز درگه قرب کریم دور شد ابلیس مردود رجیم

صغیر اصفهانی

پیام متن:

دوری از غرور و گرایش به فروتنی.





نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : غرور، داستان غرور،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.




نوع مطلب : داستان و حكایات، 
برچسب ها : داستان زیبا، داستان باحال، داستان خیلی باحال، داستان خیلی زیبا، داستان شادزد،
لینک های مرتبط :
کوروش
یکشنبه 31 شهریور 1392


( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای سایت علمی تفریحی رهاتن محفوظ است

رها تن