تبلیغات
سایت علمی تفریحی رهاتن

سایت علمی تفریحی رهاتن

آخرین مطالب

:: ماساژ در منزل توسط ماسور های حرفه ایی ( دوشنبه 13 شهریور 1396 )
:: وقتی یک پسر بچه عاشق می شود ( پنجشنبه 17 تیر 1395 )
:: عکس های زیبا و تاثیر گذار ( شنبه 19 دی 1394 )
:: سال نو میلادی را به همه عزیزان مسیحی مذهب تبریک عرض می کنیم ( پنجشنبه 10 دی 1394 )
:: زیباترین عید مسلمانان را به همه ی ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنیم ( دوشنبه 7 دی 1394 )
:: ماساژ صورت ( سه شنبه 1 دی 1394 )
:: ماساژ پا ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: آمادگی جسمی ماساژور ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: منع ماساژ در مقابل بعضی بیماری ها ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: در جلسه ماساژ درمانی چه اتفاقی رخ می دهد ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: درمان بیماری کبدی با ماساژ درمانی ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: انواع ماساژ و همه چی مربوط به ان ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: مجموعه وفا کار جمع اوری سگ های ولگرد را دارد و حدودا 500 سگ را تحت پوشش دارند اگر می توانید کمک کنید مطالب زیر را خوانده ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: سایت محک حتما یه سر بزتید ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: روغن گیاهی ماساژ زیره سبز ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: بررسی فوائد روغن ماساژ سروکوهی ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: روغن گیاهی ماساژ سیر ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: ماساژ درمانی ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: مناظر زیبا از سرتاسر دنیا حتما ببینید ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: رهاتن ( چهارشنبه 18 آذر 1394 )
:: 7 ابان روز جهانی کوروش بر همه ی دوست داران کوروش گرامی باد ( سه شنبه 5 آبان 1394 )
:: گروه ماساژ رهاتن ( شنبه 6 اردیبهشت 1393 )
:: کودکی دچار تومور شده است لطفا برای او دعا کنید ( یکشنبه 21 مهر 1392 )
:: ویلای بسیار زیبا درمالزی ( یکشنبه 14 مهر 1392 )
:: غم نامه ای برای... ( جمعه 12 مهر 1392 )
:: كسب نتایج سحرانگیز با انتقاد ( پنجشنبه 11 مهر 1392 )
:: سلاحی که مردها را مهربان می کند ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: با هوش تر می شوید اگر با خودتان حرف بزنید! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: یک کیبورد و موس مجازی کوچک، زیبا و قابل حمل! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: iWatch: گوشی آیفون را به دور دست خود بپیچید! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
داستان از هر دست بگیری از همان دست پس می گیری () نظرات
نوشته شده توسط کوروش احمدی در دسته ی داستان و حكایات ,   
دوشنبه 1 مهر 1392 - 05:39 ب.ظ

داستان از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری

یک ضرب المثل قدیمی می گوید
"از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری" .

در نور کم غروب، زن سالخورده ای را دید که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید مرد زن را که در بیرون از ماشینیش در سرما ایستاده بود دید و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است ضمنا" اسم من برایان آندرسون است فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود از او پرسید که چه مبلغ بپردازد هر مبلغی می گفت می پرداخت چون اگر او کمکش نمی کرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد اما این بار برای مزد نکرده بود برای کمک به یک نیازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم یادی کنید خانم سوار اتومبیلش شد و رفت چند کیلومتر جلوتر، خانم، کافه ای دید به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت زن پیش آمد و حوله تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند پیشخدمت لبخند شیرینی داشت لبخندی که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم دید که پیشخدمت باید 8 ماهه حامله باشد با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد آن گاه به یاد برایان افتاد وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد وقتی برگشت، آن خانم رفته بود

پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چیزی لازم نیست به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار داشتم شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن نگذار این زنجیرۀ عشق همین جا به تو ختم شود زیر دستمال چهارصد دلار دیگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر می کرد آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند

بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد شوهرش هم خیلی نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و آهسته در گوشش گفت همه چیز درست میشه دوستت دارم برایان آندرسون
 


برچسب ها : داستان زیبا , مجموعه رمان ها , مجموعه داستان ها , سایت رمان ,



 
صفحات وبلاگ

لینکدونی

آرشیوها [ کلیک نمایید ]

امکانات وبلاگ [ کلیک نمایید ]

آمار بازدید

کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

صفحات جانبی

کلمات کلیدی