تبلیغات
سایت علمی تفریحی رهاتن

سایت علمی تفریحی رهاتن

آخرین مطالب

:: ماساژ در منزل توسط ماسور های حرفه ایی ( دوشنبه 13 شهریور 1396 )
:: وقتی یک پسر بچه عاشق می شود ( پنجشنبه 17 تیر 1395 )
:: عکس های زیبا و تاثیر گذار ( شنبه 19 دی 1394 )
:: سال نو میلادی را به همه عزیزان مسیحی مذهب تبریک عرض می کنیم ( پنجشنبه 10 دی 1394 )
:: زیباترین عید مسلمانان را به همه ی ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنیم ( دوشنبه 7 دی 1394 )
:: ماساژ صورت ( سه شنبه 1 دی 1394 )
:: ماساژ پا ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: آمادگی جسمی ماساژور ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: منع ماساژ در مقابل بعضی بیماری ها ( یکشنبه 29 آذر 1394 )
:: در جلسه ماساژ درمانی چه اتفاقی رخ می دهد ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: درمان بیماری کبدی با ماساژ درمانی ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: انواع ماساژ و همه چی مربوط به ان ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: مجموعه وفا کار جمع اوری سگ های ولگرد را دارد و حدودا 500 سگ را تحت پوشش دارند اگر می توانید کمک کنید مطالب زیر را خوانده ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: سایت محک حتما یه سر بزتید ( شنبه 28 آذر 1394 )
:: روغن گیاهی ماساژ زیره سبز ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: بررسی فوائد روغن ماساژ سروکوهی ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: روغن گیاهی ماساژ سیر ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: ماساژ درمانی ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: مناظر زیبا از سرتاسر دنیا حتما ببینید ( جمعه 27 آذر 1394 )
:: رهاتن ( چهارشنبه 18 آذر 1394 )
:: 7 ابان روز جهانی کوروش بر همه ی دوست داران کوروش گرامی باد ( سه شنبه 5 آبان 1394 )
:: گروه ماساژ رهاتن ( شنبه 6 اردیبهشت 1393 )
:: کودکی دچار تومور شده است لطفا برای او دعا کنید ( یکشنبه 21 مهر 1392 )
:: ویلای بسیار زیبا درمالزی ( یکشنبه 14 مهر 1392 )
:: غم نامه ای برای... ( جمعه 12 مهر 1392 )
:: كسب نتایج سحرانگیز با انتقاد ( پنجشنبه 11 مهر 1392 )
:: سلاحی که مردها را مهربان می کند ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: با هوش تر می شوید اگر با خودتان حرف بزنید! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: یک کیبورد و موس مجازی کوچک، زیبا و قابل حمل! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
:: iWatch: گوشی آیفون را به دور دست خود بپیچید! ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
هفت برادر () نظرات
نوشته شده توسط کوروش احمدی در دسته ی داستان و حكایات ,   
دوشنبه 1 مهر 1392 - 10:29 ق.ظ

هفت برادران

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. زنی هفت پسر داشت. خیلی غصه می خورد که دختر ندارد.
باری دیگر باردار شد. پسرانش گفتند:

- ما به شکار می رویم. اگر دختری زاییدی، الک را جلوی درد آویزان کن تا ما به خانه برگردیم و اگر باز پسر آوردی، تفنگ را بیاویز تا برنگردیم. ما خواهر می خواهیم.

زن دختری زایید. از زن برادرش خواهش کرد که الک را بیاویزد، ولی او حسودی کرد و تفنگ را آویخت. مادره خوشحال بود که: «پسرانم به زودی بر می گردند!»

دخترک بزرگ شد و برادرانش برنگشتند. دخترک هیچ نمی دانست که برادرانی دارد. روزی با دختران دیگری - که دوستش بودند - بازی می کرد، دعوایشان شد. دوستانش قسم خوردند که راست می گویند. می گفتند:

- به جان برادرم قسم!

دخترک که نمی دانست چه بگوید و دست و پای خود را گم کرده بود، گفت: - من که برادر ندارم، چه کار کنم؟ مجبورم به جان گوساله مان قسم بخورم!

دوستانش پرسیدند: - چرا به جان گوساله ات قسم می خوری؟ آخر تو که هفت برادر داری!

دخترک به گریه افتاد و شتابان به خانه رفت و از مادرش پرسید: - مادر، آیا من برادر دارم؟ - آره دختر، تو هفت برادر داری. روزی که تو متولد می شدی. برادرانت به شکار رفتند و به من گفتند: « اگر دختر بزایی، الک را جلوی در آویزان کن و ما به خانه بر می گردیم و اگر پسر زاییدی، تفنگ بیاویز تا ما برنگردیم.» ولی زن دایی تو از حسودی تفنگ را آویخت و برادرانت دیگر برنگشتند.

دخترک گفت: - می روم تا برادرانم را پیدا کنم!

دخترک رفت تا جهان گردی کند و برادرانش را بیابد. رفت و رفت و سرانجام به خانه ای رسید.

معلوم بود که در آن خانه کسانی زندگی می کنند، ولی کسی در خانه نبود. دخترک داخل خانه شد و اتاق ها را جاروب کرد؛ ناهار پخت و همه ی کارها را انجام داد و خود پنهان شد.

خورشید غروب کرد و برادران بازگشتند. خیلی تعجب کردند که: - این چه معنی دارد؟ خانه جاروب شده و غذا پخته و آماده است و کسی دیده نمی شود!

چند روز به همین گونه گذشت. دخترک خود را نشان نمی داد. روزی هفت برادر با یک دیگر مشورت کردند و قرار گذاشتند که شش نفرشان به شکار روند و هفتمی در خانه بماند و ببیند چه سری در کار است.

برادر هفتمی پنهان شد. دخترک از مخفی گاه خود بیرون آمد و اطاق را جاروب کرد و غذا پخت و آب آورد تا خمیر بگیرد که برادره بیرون آمد و گیسویش را گرفت و گفت: - بگو ببینم از کجا آمده ای و این جا چه می کنی؟

دخترک جواب داد: - هفت برادر داشتم. خانه را ترک گفتند و من دور جهان می گردم تا آنها را پیدا کنم.

جوان خیلی خوشحال شد و گفت: - پس تو خواهر ما هستی! الساعه می روم و به برادرانم خبر می دهم.

جوان رفت و برادرانش را پیدا کرد و از دور فریاد زد که: - مژده، مژده، خواهرمان آمده!

برادران بسیار خوشحال شدند و از شادی یک دیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند و به خانه رفتند و از خواهرشان ماجرا را پرسیدند: - بگو ببینم ماجرا از چه قرار بوده؟

- زن دایی ما از حسودی تفنگ را آویخت تا شما به خانه برنگردید! برادران گفتند: - حالا این خانه، خانه ی تو است و در این جا زندگی کن و ما هم هر روز به شکار می رویم.

در این میان زن دایی شان خوشحال بود که « چه خوب شد، هفت برادران گورشان را گم کردند و دخترک هم به دنبالشان!»

شب از خانه بیرون رفت و از ماه پرسید: - بگو ببینم تو زیباتری یا من؟

ماه جواب داد: - نه من و نه تو، بلکه خواهر هفت برادران از همه زیباتر است!

زن دایی چون این را شنید، در پی یافتن دخترک برآمد. دخترک را پیدا کرد، به در خانه ی برادران کوبید.

دخترک در به روی او گشود و خیلی از دیدن او خوشحال شد و خوردنی و شیرینی برایش آورد و ضیافتش کرد.

مهمان به دخترک گفت: - تشنه ام، آبم بده!

دخترک آب آورد و آن زن نوشید و گفت: - حالا تو بنوش!

زن دایی یواشکی انگشتری خود را توی ظرف آب انداخت. دخترک آب را نوشید و افتاد و مرد.

زن به شتاب از آن جا رفت و به خود گفت: « خوب، حالا دلم سبک شد و راحت شدم!»

برادران برگشتند و دیدند خواهرشان در گوشه ای افتاده و مرده است.

برادران گریه و زاری کردند و گفتند: « بخت از ما روی برگردانده!» نخواستند خواهرشان را به خاک بسپارند و صندوقی ساختند و دخترک را در آن گذاردند، یک طرف صندوق را با طلا و طرف دیگر را با نقره پوشاندندو میخ کوب کردند و به پشت شتری بستند و شتر را در صحرا ول کردند.

پسر پادشاه در آن روز به شکار رفت و دید شتری یکه و تنها و بدون هم راه در صحرا سرگردان است. پسر پادشاه شتر را به کاخ خود برد و صندوقی را که بر پشت آن بود، گشود و دید درون آن دختر مرده و زیبایی مثل ماه شب چهاردهم آرمیده است!

پسر پادشاه فرمود: - بدن دختر را بشویید و کفن بپوشانید!

دخترکان بدن را شستند و کفن پوشاندند. پسرک خردسالی به کنار جنازه ی دخترک آمد.

سرش فریاد کشیدند که: - کنار برو، دست نزن!

پسرک دست به سوی دهان مرده برد و انگشتری را از دهان مرده بیرون آورد – دخترک بی درنگ چشم گشود و برخاست و نشست.

همه ترسیدند و گفتند: - چه روی داده؟

دخترک از آغاز تا پایان، ماجرای خود را برای ایشان نقل کرد.

پسر پادشاه از او پرسید: آیا حاضری زن من بشوی؟

دخترک رضا داد. هفت روز و هفت شب جشن عروسی بر پا کردند و به آرزوی خود رسیدند


برچسب ها : داستان درباره هفت برادر , هفت برادر , درباره هفت برادر ,



 
صفحات وبلاگ

لینکدونی

آرشیوها [ کلیک نمایید ]

امکانات وبلاگ [ کلیک نمایید ]

آمار بازدید

کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

صفحات جانبی

کلمات کلیدی